سرود آزادي و دلدادگي را با دوستاني سر دادم كه ميگفتند ديگر رفته اند از سرزمين يار، واي بر شقايقهايي كه نيامدند بر فصل تازه روئيدن بهار، روز اول پائيز را در چك چك قلمهاي نداشته و معلمي مهربان تر از فرشته مشقهاي دفتر زندگي را خط خطي كرديم و تنها آرزوي مان ديدن لبخندي بر لبان يار بود صدايي كه ترانه هاي تنهايي مان را همراهي كند تا با حضور گرمش بي پناه تر از هميشه به بادهاي سرد زندگي تن دهيم و قلب يخ زده پائيزيمان را با حرم نگاه دوستان تا اندكي بياراييم، فرود را براي باله هاي عشق و پرواز را براي شعله هاي زندگيسوزش دوست دارم، اي ناجي نيامده از راه واپسين نفسم! تو بر من نتابيده چگونه حرف از مهتاب ميزني، اينهمه ابر سياه را بر آسمان دستانم نميبيني، دستهايم هنوز از واژه هاي نرقصيده زندگي طلايي است، هجوم فاصله ها در بغض نجوشيده ام قل قل ميكند، امروز چگونه بر تو گذشت اي با من و همراه سايه هاي نياسوده ام! چشمانت را تنها ساعتي قرض ميدهي؟ ميداني سالهاست در حضور يك چشمه بي ريا در چشمان يار آبتني نكرده ام، رويايت را به من ميفروشي اي تو آمده از راه تمام اين نوشته هاي بي انتها، ميخواهم ساعتي شيريني اش را بر هجوم تلخ كابوسهايم بپاشم، حرف من از نديدن است من عاشق رفتنم و ايستادن در وجود من نيست، سالهاست كه رفته ام ، باز هم ميروم و نخواهد ايستاد اين ببر پر غرور ، چون لبخندي كه هرگز لبانم را آسوده نميگذارند، خواهم رفت. تو دستت را در دستانم بگذار، نمان تا در بركه نتابيده مرداب زندگي بپوسي، پرواز كن تا طعم شراب زندگي را ببوسي، دستانت را در دستم بگذار و جان بگير از اين حضور سبز واژه هاي لجام گسيخته ام، امروز را چگونه بر لبهاي صورتي و ارغواني ات تعريف كردي؟ لب به شكايت گشودي يا طعنه ها را بر لبانت راندي يا چشمهاي خسته و بغض هاي نبسته را بوسيدي؟ مگر نميداني كه اين موج بي تلاطم خسته است؟ مگر دستان سرد و مهتابي اش را نميبيني كه له له حضور مهتاب ميكند و آغوش آفتاب؟ پس تو بخوان از اينهمه راه سرد و تنهايي كه تنها با حضور ساعتي گرما ميگيرد براي واژه هاي سكوت گامهاي نرفته ! امروز را چگونه خواندي بر خاطرات خاموش افكارت؟