گر چه از آتش دل چون خم مي در جوشم
مهر بر لب زده خون مي خورم و خاموشم
دلكم آتش جان را نتوان مفت فروخت
گر همين دل به خراباتي جان بفروشم
ناز يك غصه و دلدار دگر نيست مرا
گر همين دل به غم و غصه دنيا پوشم
همه شب چشم بر اين جام مي ام بود ولي
نگه ناز تو بودست در اين آغوشم
گر دلم راز تو دارد به سر و سرمستي
نكند واي دلم گر قدحي مي نوشم
شيوه مستي و رندي نرود از يادم
گر دل خسته و تنهاي تو را مينوشم
كاش اگر عشق بر اين مست و خرابات دلم ميدادند
كه دگر نازترين عشق و محبت شده در خاموشم
گلكي بود كه پرسيد از من
كه چرا نام تو شد ديونه
كه شدي بي خونه
پاسخي بانگ زدم
گر چه پدرام همي ميبرد از سر هوشم
به ز بيتابي خود نام يخي برپوشم
واي اگر آخر كار دل ما
آخر ماه نوامبر
بزند باراني
و در آغوش مي و جام عروس
و ميان همه هلهله ها
خون بپاشد به هوا
و تو در انديشه ،
كه لباس تن ما
سرخ از رنگ شراب ،
يا نگاه تر ماست ؟
پ.ن: فقط بيت اولو حافظ از رو دست من نوشته !
